|
رهگذری ، از جایی عبور میکرد . دو کودک در آنجا مشغول بازی بودند . مرد رهگذر آنجا ایستاد و آنها را تماشا کرد . بازیشان خیلی جذاب و دیدنی بود . از سر و کول هم بالا می رفتند و در نهایت شادی خنده سر می دادند . قهقهه های بلند آنها هر کسی را به خنده وا می داشت . مرد باز هم به نگاه کردن ادامه می داد . ناگهان در میان بازی دعوایشان شد . رهگذر خواست جدایشان کند که پیری ، جلو او را گرفت و گفت : نه ! صبر کن ! آنها کودک هستند . هیچ کینه و بغضی بینشان باقی نمی ماند . بهترین کار این است که باز هم نگاهشان کنی .چنین موجودات پاک و دوست داشتنی به هم آسیبی نمی رسانند . مرد رهگذر لحظه ای به فکر فرو رفت و به حقیقت سخنان پیر ، پی برد .
همه انسانها زمانی کودک بوده اند . موجوداتی پاک و صادق و ساده که با تمام وجود دوست می داشتند و احساساتشان را بروز می دادند . گذشت زمان و غرق شدن در روزمرگی ها ، باعث فراموش کردن آن دوران شد . ولی آن کودکی هنوز هم منتظر ماست . او سالهاست انتظار می کشد تا شاید دوباره به سراغش برویم و بدون هیچ بهانه ای با ما آشتی کند و دوستمان بدارد . تنها ما باید غرور را زیر پا بگذاریم و با تمام وجود به استقبالش برویم . آن موقع است که استقبال صمیمی او را مشاهده می کنیم و باز هم مثل کودکی به گونه ای وصف ناشدنی شادی می کنیم و از وجود انسانها لذت می بریم .
رهگذر ، فردای آنروز باز هم از آنجا عبور کرد . کودکان را غرق در شادی دید . مرد طاقت نیاورد و با آنها مشغول بازی شد .
|